درد وطنــــــم به دل نـــهان نتـوانم
اظهار غمم بـــــــه این و آن نتـوانم
بتوان شمه ای به دوستان گفت ولی
آن سان کـــــه بود منش بیان نتوانم
٭٭٭

میهن ز در تــــــوبی نصیبم کردند
در هجر تو زار و بی حبیبم کـردند
در دامــــن پرمهر تـــو خـرم بودم
آواره نمودند و غــــــــریبم کـردند
٭٭٭

از درد تــو آتشم بـــــه جان افتاده
از عشق تـــو در سینه فغان افتاده
از بس ز شـــرار آتشت سوخته ام
در خامه نگر شعله عیان افــــتاده
٭٭٭

میهن تــــــــو کجا و من قرینم با تو
تو مــــام منی بـــــود یقینم با تــــــو
در سوز و تب آتش تــــو می سوزم
جسمن ز تــــو دور و همنشینم با تو
٭٭٭

میهن دل و جانــــم از وفا می سوزد
عشق شـب و روز تو مرا می سوزد
در حسرت آغـــــــوش تو و دامانت
هر عضو تنم جـــــدا جدا می سوزد
٭٭٭

میهن ســـــــر و جان من فدایت بادا
دل در طلب تـو چـــون گدایـت بادا
سوز وتب عشق تو زمن دور مباد
این عشق هماره بی نهایــــــت بادا

راحله یار

قلیه ی حلوا

 

در کتاب ادبیات فارسی عمومی سال سوم متوسطه متنی از اخلاق الاشراف عبید زاکانی درباره ی مرد لئیمی آمده است .وی در هنگام مرگ به فرزندانش می گوید:« اگر کسی با شما سخن گوید که پدر شما را در خواب دیدم قلیه ی حلوا می خواهد.زنهار٬ به مکر آن فریفته مشوید که من آن نگفته باشم و مرده چیزی نخورد

در انتهای کتاب در توضیح قلیه آمده است:نوعی خوراک از گوشت .

اما آقای سلطانی گردفرامرزی که در کتاب های ادبیات فارسی درسی گذشته نقش مهمی داشتند و اکنون هم در کلاس های کنکور ید طولایی دارند ٬ معتقدند که در این جا قلیه به معنای بخشی است و منظور نویسنده بخشی حلوا بوده است چون غذای گوشتی با حلوا معنی نمی دهد.و به عنوان شاهد هم به لغت نامه ی دهخدا استناد می کنند که در قسمت قلیه آمده است:قلیه کردن یخ و امثال آن ٬ به قطعات خرد شکستن در آب یا به شرابی دیگر

اما به نظر می رسد در این صورت باید گفته می شد :قلیه ای حلوا می خواهد نه قلیه ی حلوا . از سوی دیگر در لغت نامه دهخدا ذیل همین واژه "قلیه ترش" آمده است و می توان قلیه حلوا را نیز به عنوان قلیه شیرین دانست . در لغت نامه دهخدا نیزیکی از معانی حلوا را هر چیز شیرینی گفته است.

 

شلاق رضاخانی

 

در کتاب ادبیات فارسی عمومی سال سوم متوسطه ٬ بخشی از فیلم نامه ی کمال الملک نوشته علی حاتمی آمده است . در یکی از  سکانس ها رضا خان به محمد حسن تدیّن می گوید:

رضاخان-ممد حسن!

تدیّن -اعلی حضرت

رضاخان-شلاق!

تدیّن -چی٬ اعلی حضرت؟

رضاخان - شلاق رو به من بده.

گاه می شنوم که برخی از همکاران گرامی شلاق را به معنای حقیقی آن می گیرند و حتی آن را نشان قدرت رضاخان توصیف می کنند . در حالی که شلاق در این جا مجازآ به معنای نظمیه سابق یا نیروی انتظامی امروز است و رضا خان از تدَین می خواهد که با نظمیه تماس بگیرد. در فیلم نامه نیز تدیّن بعد از دستور رضا خان به سراغ تلفن می رود و از مخابرات می خواهد که تماس را با نظمیه برقرار کند .

اگر خود فیلم را نیز ببینیم ٬ متوجه می شویم که بعد از دستور رضا خان هیچ خبری از شلاق واقعی نیست و در واقع علی حاتمی می خواسته با آوردن این واژه خشونت و زور گویی مثال زدنی رضاخان را نشان دهد که نظمیه را با شلاق مساوی می دانسته!  

بررسی سولات امتحان نهایی

خدا را شکر امسال سوال های ادبیات سال سوم  (اعم از ادبیات فارسی ٬ زبان فارسی و آرایه ها ) در امتحان نهایی خرداد ماه  مشکلی نداشت و دانش آموزی که درس خوانده بود راحت می توانست از پس امتحان برآید . فقط کلید امتحان ادبیات فارسی اختصاصی چند نکته مبهم یا با اجازه بزرگترها به نظر من غلط داشت که بد نیست در این جا اشاره ای به آنها  بشود .

*سوال ۱۱ در معنی بیت «پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست         هم بر پیادگان شما نیز بگذرد» آمده است:  قدرت های بزرگ در مقابل تقدیر محکوم به فنا هستند. شما که در مقایسه با آنها بسیار ضعیف هستید نیز نابود خواهید شد.

به نظر می رسد که طراح سوال ٬ مخاطب شاعر را پیادگان دانسته است . در حالی که شاعر می گویدمرگ و نیستی شامل خدم و حشم شما نیز می شود .

*در سوال ۳۲ آمده است:منظور از «باد » در بیت زیر چیست؟

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت       هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

و در پاسخ گفته شده که منظور از باد« حوادث» است.

بدون شک منظور شاعر" مرگ محتوم" است که شامل هر مخلوق موجود بر روی زمین می شود و چون همه مرگ ها بر اثر حادثه نیست ٬ بهتر است از واژه حوادث استفاده نکرد .  و از سوی دیگر باید توجه داشت که همه حوادث منجر به مرگ نمی شود.

*در سوال ۴۲ آمده است:«م»در مصراع «گفت طوطی کاو به فعلم پند داد» چه نقشی دارد ؟

و در پاسخ آمده : مفعول

در حالی که اگر شعر را به نثر در آوریم می توان گفت: طوطی گفت: که او به فعل به من پند داد . و نقش «م» را متمم بگیریم( جمله چهار جزئی مفعولی و متممی ) . به نظر می رسد این نثر رساتر از آن است که بگوییم: طوطی گفت او به فعل مرا پند داد و جمله را چهار جزئی دو مفعولی بگیریم .

حداقل باید پذیرفت که هر دو نثر صحیح است و دانش آموز می تواند نقش « م» را  متمم یا مفعول بنویسد .

 

زیباترین حکایت تاریخ

 

کریم السجایا جمیل الشیم                     نبی البرایا شفیع الامم

امام رسل ٬ پیشوای سبیل                    امین خدا ٬ مهبط جبرئیل

شعر  زیبایی است از استاد مسلم شعر فارسی ٬ شیخ اجل سعدی ٬ که دانش آموزان علوم انسانی نیز با بخشی از آن در کتاب ادبیات سال سوم خود آشنا می شوند .هر وقت این ابیات را سر کلاس می خوانم لذت می برم و غرق در باریک بینی و کلام رسای سعدی می شوم که بعد از ۸۰۰ سال هنوز شیوایی خود را دارد ٬ اما متأسفانه دانش اموزان با همه ی تلاش من چندان نگاه مثبتی به  این شعر  ندارند .

می دانید فکر می کنم برای توصیف پیامبر نگاهی جدید و زبانی جدید لازم است . به عبارت دیگر هر چند که معتقدم در ادبیات فارسی شعر کلام سعدی حرف اول را می زند اما به عینه می بینم که نو جوان و جوان امروزی را نمی توان به یاری  این ابیات با ارزشمند ترین مخلوق جهان آشنا ساخت .  بعضی ها معتقدند  این کار کتاب های دینی است و وظیفه ی کتاب ادبیات معرفی این بزرگ نیست اما من به تجربه دیده ام که بچه ها در کلاس ادبیات بیشتر و بهتر با آموزه های دینی کنار می آیند و براستی مگر ادبیات ما را می توان از اعتقادات مذهبی مان جدا کرد؟!

 روی همین اصل  بخشی از نوشته ی آقای مهدی چهل تنی ٬دایی ار جمندم ٬را در معرفی این بزرگ در اینجا می آورم هر چند که نگاهش ادبیاتی نیست

همیشه خوشرو و نرمخو و بسیار نظیف و پاکیزه و غالبآ متبسم بود .هرگز احدی را مذمت و سرزنش نمی فرمود و لغزشها و عیوبشان را جستجو نمی کرد.فریاد و پرخاش و فحاشی و عیب جویی از ساحت پاکش دور بود٬ چنان که هرگز کسی را با کلام خود نیازردو فرمود: خداوند مردمان کینه توز ٬ بخیل ٬ بدخوی و بدزبان را دشمن می دارد .

در نظر آن بزرگ ٬ حرمت خونها و آبرو ها و اموال مردم عظیم بود٬ آن چنان که می فرمود: نخستین امری که میان مردم در دادگاه قیامت مورد بررسی قرار می گیرد خونهاست.

وفرمود:هر کس از آبروی برادرش دفاع کند خداوند در روز قیامت آتش دوزخ را بر او حرام گرداند.

آن چنان در حفظ حرمت انسانها کوشا بود که روزی دزدی را به حضورش آوردند و شاهدی شهادت داد که من این مرد را دیدم که این چیز ها را می دزدید .رسول خدا (ص) فرمود:چرا نگفتی او را دیدم که آن را برمی داشت؟

آن چنان عدالت با روح پاک و فطرت مطهرش آمیخته بود که فرمود : در روز قیامت ساعتی بر قاضی عادل می گذرد که آرزو می کند ای کاش درباره ی خرمایی میان دوکس حکم نمی کرد.

چگونه ممکن بود محمد (ص) بر انسانی ستم روا دارد که وقتی شتر گرسنه ای را دید فرمود : صاحب این شتر کجاست؟ به او بگویید تا برای مخاصمه و باز پرسی فردای قیامت آماده باشد.

آنچه در روزگار تنهایی مکه گفت در مدینه عمل کرد وآنچه در مدینه عمل کرد هر گز خلاف تعهد و سنت و آیین او نبود .با مردم بسیار صادق و صمیمی بود و اصحابش را از جاسوسی و خبر چینی  نهی می فرمود. *

*هزار و یک حکایت تاریخی٬ جلد دوم

 

بررسی سوال های کنکور

 

این کتاب را طراحان سوال ها می نویسند و مثلا به تشریح پاسخ صیح می پردازند . در این کتاب درباره سوال ۲۵ گروه تجربی که هیچ توضیحی داده نشده است  و خب البته دلیلی هم برای توضیح دادن نیست که طراحان فهیم و عقل کل چون گفته اند پاسخ گزینه ۴ می شود ٬ باید بشود دیگر!

اما درباره تکواژهای سوال ۱۲ گروه زبان خارجی ٬ طراح محترم "پراکندگی " را دو تکواژ گرفته است . پراکند +گی و اصلا به این که پراکندگی حاصل مصدر است و از سه جزء پراکند٬ ه  و ی تشکیل شده است ٬ اشاره ای نکرده است .

جدی طراحان سازمان سنجش تصور می کنند با چه افرادی سر و کار دارند ؟ آیا فکر نمی کنند کتاب هایی مثل لغت نامه دهخدا و فرهنگ فارسی معین در بین دبیران و دانش آموزان وجود دارد و می توان ریشه کلمات را دید؟

گاهی از این که دبیر ادبیات هستم و باید سوال های مسخره این افراد را بررسی و تحلیل کنم ٬ کلافه می شوم . راستی چرا هیچ درسی به اندازه درس ادبیات هرساله در آزمون سراسری غلط ندارد؟ چرا هیچ کس به فکر نیست؟ چرا استادان محترم ادبیات که بیشتر وقت خود را صرف بحث های بی فایده مسی کنند به فکر این نیستند که با این آزمون های بی سر و ته جوانان ما از اسم ادبیات فارسی نیز بری شده اند ؟

حفظ و صیانت این زبان به دست کیست؟ زبانی که بچه ها با روی ترش و عصبانیت سر کلاسش حاضر می شوند و هر دم می گویند بی قانون ترین و بی حساب ترین درس ما در مدرسه ادبیات است .


بررسی سوال های آزمون سراسری 90 (بخش دوم)

گروه آزمایشی تجربی

*در سؤال ۲۵ گروه علوم تجربی آمده است٬مفهوم بیت :

«ور امروز اندر این منزل تو را جانی زیان آمد      زهی سرمایه و سودا که فردا زان زیان بینی»کدام است؟

۱)شهادت و پاداش فراوان آن در روز قیامت

۲)از خودگذشتگی برای کسب مال و سرمایه ی دنیوی

۳)پذیرش خسارت و خسران ٬ به منظور سود فراوان

۴)تلاش بشسیار برای کسب سرفرازی و عزت در این جهان

تصور می کنید که کدام گزینه پاسخ صحیح این سؤال است؟

گزینه (۱) . گویی طراح محترم تصور کرده است که هر جا سخن از جان میآید منظور شهادت است و ذره ای به مفهوم شعر سنایی و ابیات قبل و بعد آن و مفهوم جان در ادبیات عرفانی کاری نداشته است!

 گروه آزمایشی زبان خارجی

*من هنوز دلیل طرح سؤال تعداد واژه و تکواژ را نفهمیده ام . وقتی خود طراحان سازمان سنجش در این زمینه هماهنگ نیستند چرا باید چنین سؤالی طرح شود ؟ امسال سؤال تعداد تکواژ و واژه ی گروه ریاضی حذف شد در حالی که به نظر منطقی می رسید و سؤال گروه زبان که بدون شک مشکل دارد حذف نشده است . در کل از سال ۸۰ تا کنون هر بار طراحان یک برگ جدید در این زمینه رو می کنند که با نظرشان در سال گذشته متفاوت است و ما هیچ وقت نفهمیدیم در این باره چه به بچه ها بگوییم شاید درستترین کار را همان دبیرانی می کنند که می گویند سوال تعداد واژه و تکواژ را پاسخ ندهید.

یک پیشنهاد: طراحان که می توانند عجیبترین املاهای عالم را طرح کنند که در کتاب هایی چون کلیله و دمنه و مرزبان نامه پیدا می شود ٬ خب به جای این سؤال همیشه بحث انگیز تکواژ و واژه یکی از همان املاهای مردافکن بگذارند و بعد هم بگویند دانش آموز بی سواد است و گرنه سؤال ما منطقی است . این طوری حداقل سؤال غلط نداده اند و سؤالشان نیز به اندازه کافی دشوار خواهد بود .

در سؤال ۱۲ گروه زبان خارجی آمده است: تعداد تکواژها و واژه های عبارت :«شگفتا! به خدا که هماهنگی این مردم در باطل خویش و پراکندگی شما در خق خود ٬ دل را می میراند و اندوه را تازه می گرداند

۱)۲۷-۳۶            ۲)۲۸-۳۸                 ۳)۲۷-۳۸                ۴)۲۹-۳۸

تکواژها :شگفت / ا/ به / خدا / که / هم /  اهنگ / ی / نقش نمای اضافه / این / مردم / در / باطل / نقش نمای اضافه / خویش / و / پراکند/ ه / گی / نقش نمای اضافه /  شما / در / حق / نقش نمای اضافه / خود / دل / را / می / میر / ان / د/ و / اندوه / را / تازه / می / گرد/ ان / د

واژه ها : شگفتا/ به/ خدا / که / هماهنگی / نقش نمای اضافه / این / مردم / در / باطل / نقش نمای اضافه / خویش / و / پراکندگی / نقش نمای اضافه / شما / در حق / نقش نمای اضافه / خود / دل / را / می میراند / و / اندوه / را / تازه / می گرداند .

همان طور که می بینید تعداد تکواژها بیشتر از تعداد اعلام شده در پاسخ سؤال که گزینه (۲) است ٬ می باشد . البته در آزمون های سال های گذشته (ان ) گذرا ساز را احتساب نکرده اند هر چند که در درس هفتم زبان فارسی ۳ از آن سخن گفته شده است . اما اگر ان گذرا ساز را هم حساب نکنیم تعداد تکواژها کمتر از ۳۸ خواهد شد.و در نهایت هیچ کدام از گزینه ها صحیح نیست.

جالب این جاست که درست  در سؤال بعدی آمده است :

با افزودن تکواژ گذرا ساز (ان ) به بن مضارع مصدر های ....

به عبارت دیگر درست در سؤال بعدی طراح به ( ان) گذرا ساز و این که یک تکواژ حساب می شود ٬ اعتراف کرده است اما معلوم نیست در سؤال قبلی چه تکواژی را حساب نکرده است؟   

گروه آزمایشی انسانی


*در سؤال ۳ این گروه آزمایشی آمده است:

واژه های کدام گزینه در معنای «بازآمدن ٬غلبه٬ آلت لهو٬ فواید ٬ راهنما ٬ زیر پاگذاشتن »به کار رفته است؟

۱)قدوم ٬ مقهور ٬ منهی ٬ عواید٬ رایزن ٬ تبتل              ۲)قدم ٬ غو٬ ملاهی ٬ عواید ٬ وزیر ٬ پیمودن

۳)قدوم ٬ قهر٬ مُلهی ٬عواید ٬ دستور ٬ سَپردن         ۴)مُقام ٬ خشم ٬ مناهی ٬ عایدی ٬مشاور٬ سپاردن

پاسخ گزینه (۳) است . اما آلت لهو می شود مَلهی و  مُلهی به معنای بذله گو است . و این گزینه نمی تواند پاسخ صحیح باشد.

*در سؤال ۱۱ نیز در بیت:

گرآن شیرین دهن لب را به شکر خنده بگشاید       کف خسرو به خاک تیره ریزد خون شیرین را

طراح شیرین دهن را با شیرین جناس تام گرفته است و به عبارت دیگر به مرکب بودن واژه شیرین دهن توجهی نکرده است که البته چنین اشتباهاتی درسؤال های آزمون سراسری بسیار رایج است .

 

 

 

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی حال درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

 

                                                (صائب تبریزی)

Can't you see
I love you
Please don't break my heart in two
That's not hard to do
'Cause I don't have a wooden heart
And if you say goodbye
Then I know that I would cry
Maybe I would die
'Cause I don't have a wooden heart
There's no strings upon this love of mine
It was always you from the start
Treat me nice
Treat me good
Treat me like you really should
'Cause I'm not made of wood
And I don't have a wooden heart

Muss I denn, muss I denn
Zum stadtele hinaus
Stadtele hinaus
Und du, mein schat, bleibst hier?

There's no strings upon this love of mine
It was always you from the start
Sei mir gut
Sei mir gut
Sei mir wie du wirklich sollst
Wie du wirklich sollst
'Cause I don?t have a wooden heart

 

شقایق گل همیشه عاشق

شقایق گفت :

(باخنده)

نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

 گلی بودم به صحرایی

نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت

تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده

تنم در آتشی می سوخت

 ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت

 شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود-اما-

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم بگیرند

ریشه اش را و بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه

از خاکم جدا کرد و به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را رو به بالاها

 تشکر از خدا می کرد

پس از چندی هوا چون کورۀ آتش،

زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

و از این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست اوبودم

و حالامن تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش

تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

 

صدای قلب او گویی

جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود

با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

"بمان ای گل"

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی

"بمان ای گل"

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد