هیچ کس فهمید که سهراب چه گفت
می نویسم امروز یک حقیقت یک راز
چه کسی میدانست وقت مرگ سهراب
خود خبر داده بودوقت رفتن شده است
وقت دل کندن از این عالم خاکی شده است.
یادتان نیست که سهراب چه گفت
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
آری آن روز که سهراب
نوشت قایقی خواهم ساخت
خبر از رفتن داد
خبر از رری گل به هنگام خزان
و خزان ایان بود و خاموشی ساعت عمر
ساعت عمر کسی که خودش میفرمود
تا شقایق هست زندگی باید کرد
همه فکرش رفتن همه قلبش ماندن
عاقبت راهی شد قایقش را هم ساخت
اما نفهمید کسی
وقت مرگ مرگ سهراب
اسمان ابری شد
آب در یک قدمی هم خشکید
و شقایق هم مرد... «غریبه ی شهر»
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 18:48 توسط زهرا غفاری
|